صفحه اصلي     درباره ما     تماس با ما   پيوندها   آرشيو روزانه : دوشنبه 15 شهريور 1389 - 26 رمضان 1431 - 2010 Sep 06  
 امام صادق به نقل از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله: عابدترين مردم كسى است كه واجبات را بپا دارد. چهل حدیث شهید اول ص 47   ( تاريخ : 1388/12/22 )           ...            باشگاه زمزم مکانی است برای همه کسانی که به عمره دانشجویی مشرف شده اند.   ( تاريخ : 1388/06/30 )           ...            با عضویت در باشگاه زمزم (ویژه معتمرین دانشجو) می توانید عکس ها ، فیلم ها و خاطرات خود را از سفر عمره دانشجویی برای دیگران هم به اشتراک بگذارید   ( تاريخ : 1388/06/30 )           ...           

ذكر روز
دوشنبه :
يا قاضي الحاجات
(100 مرتبه)

دعاي روز
ربنا آتنا في الدنيا حسنه و في الاخره حسنه و قنا عذاب النار


خداوندا در دنيا و آخرت به ما خير و نيكي عطا كن و ما را از آتش دوزخ محفوظ بدار.


منبع :قرآن مجيد


رب زدني علماً و عملاً و ايماناً و الحقني بالصالحين


پروردگارا علم و عمل صالح مرا افزون گردان و مرا به جمع نيكان ملحق كن


منبع :بحار الانوار


اللهم ارزقني حج بيتك الحرام في عامي هذا و في كل عام


خدايا مرا حج بيت الحرامت روزي كن در اين سال و در همه سال


منبع :مفاتيح الجنان



بخشها
  مسابقات
  آرشيو اخبار
  آخرين اطلاعات اعزام
   آلبوم تصاوير
   اماكن مقدسه
          مكه
          مدينه
          عتبات
   تاريخ مكه و مدينه
          مكه و مدينه
   فلسفه حج
          حج در قرآن
          حج در روايات
          حج در احاديث
   آداب زيارت
          آداب سفر
          آداب زيارت
          دانستنيهاي عربستان
   ادبيات حج
          شعر
          داستان
          سفرنامه
          اصطلاحات
          ادبيات عرفاني
          با مخاطبان آشنا
   كتاب و مقالات
          کتب
          مقاله
          درس استاد
          دل نوشته های دانشجویان
          فعالیت های فرهنگی ستاد عمره دانشگاهیان
          ویژه نامه ها
   آرشيو نشريه
          نشريه الرحيل
          نشريه زمزم
  بانك صوتي و تصويري
  پرسش و پاسخ
  باشگاه زمزم

امروز

آمار
آي پي شما : 38.107.191.115
بازدید امروز (كاربر): 550
بازدید امروز (صفحه): 2237
افراد آنلاین: 15

بازدید ديروز (كاربر): 748
بازدید ديروز (صفحه): 3532
بيشترين بازديد:
11381 نفر
تاريخ بيشترين بازديد:
1389/03/25

كل بازدید (كاربر): 105432
كل بازدید (صفحه): 487956

پخش مستقيم
 حرم امام حسين (ع)
 حرم حضرت عباس (ع)
 حرم امام رضا (ع)
 شبكه شيعه سلام

سفرنامه
طبقه بندي سفرنامه :سفرنامه متفرقه
ثبت شده در تاريخ : 1389/04/22 - 12:13:43

او و دیگر هیچ قسمت دوم     نويسنده :

  متن سفرنامه :

او و دیگر هیچ قسمت دوم
چرا روزگار چنين بازي آغاز كرد . . . ؟
قلم به انتها رسيده است و نمي تواند آنچه را مي يابد بر تارك سخن بيارايد . گام هايم استوار نيست و هر آن است كه زبريِ زمين را بيازمايد . نفس در سينه ام حبس شده است . اين كوچه آنقدر زخم خورده كه روزهاي خوش خود را از ياد برده است ؛ روزهايي كه پيامبر با اهل بيت خويش از خم اين كوي مي گذشتند و فاطمه ( عليها السلام ) در كنار پدر آرامش مي يافت . چند صباحي مهرباني بر مدينه حكم مي راند ، اما اكنون عنبرهاي آويزان به ديوار سوخته اند و بوي خاكستر فضا را پر كرده است . ديگر تاب ديدن ندارم ، مي خواهم از اين شهر ماتم زده بيرون شوم و در آن سوي ديوارهاي شهر در فكر فرو روم كه چرا روزگار چنين بازي آغاز كرد . . . ؟ وجدانم بيدار است و دوده هاي چسبيده به ديوار را مي بيند و جوابم را از شهر خارج نشده مي گويد : « خداوند سرنوشت قومي را تغيير نمي دهد تا آن زمان كه خود بخواهند . . . ! » ( 1 ) و براي اين ديار اين خواستن ساليان بسياري به درازا انجاميد و نيك سرشتان اين قوم و ريحانه هاي خزان شده ، چهره در نقاب خاك كشيدند و جاري شدن حكم خدا را به چشم نديدند . . . !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . رعد : 12 ،. . . إِنَّ اللهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْم حَتَّي يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ . . . .
نمي خواهم تسليم شوم
چشم باز مي كنم . نور مستقيم آفتاب بر پلك هايم سنگيني مي كند . عرق بر پيشاني ام بازي و قطره هاي آن بر كناره صورتم به پايين مي رود . لب هايم از خشكي تكيده و تشنگي بر اراده ام چيره شده است . ضعف و بي حالي سراسر وجودم را فراگرفته و قدرت دروني ام را به سكوت فرا خوانده است . صداي گام هاي باد با شن هاي روان با خويش برداشته ، مرا هراسان مي سازد ؛ هراس از تلف شدن در ثانيه هاي تنهايي . نمي توانم از جاي برخيزم و سايه اي را بيابم و يا به درون مدينه باز گردم و كاسه اي آب طلب كنم . نشانه هاي ترس در چهره ام نمايان شده است ، اراده ام را فرا مي خوانم ليك او نيز تواني در خويش نمي يابد ، نمي خواهم تسليم شوم اما ديگر چاره اي ندارم ، نيرويي مرا ياور نمي شود ، چشم فرو مي بندم . . . !
سايه اي در برابر خورشيد ايستاده است ، شايد تكه ابري نور را در خود فرو برده اما هنوز پاهايم در آفتاب سوزان گرفتار مانده ، آرامشي دامنه دار وجودم را تسكين مي دهد ، تشنگي فراموش شده ، آه ! خداي من ! چه هنگامه اي برپاست و اين سايه چيست ؟ آرام پلك ها را از هم مي گشايم ، فردي ايستاده و بر صورتم سايه انداخته ، چهره اش را نمي بينم ، نوري زيبا از وجودش موج مي زند ، در كنارش آرام شده ام و او را مي نگرم . لب مي گشايد و آهسته مي گويد : نمي خواهي تا آخر داستان ، اسب زين كني ؟ برخيز ، قلم را ما به جريان مي اندازيم . . . ؟ !
سراي را حكايتي ديگر است
ديده دل بر كوچه هاي بني هاشم فروبسته و چشم گشوده ام . برگوشه چراغي سنگي ، چمباتمه زده ام . در صحن مسجدالنبي ، بر روي سنگ هاي سياهي ريخته ، سر بر مي گردانم و به گنبد سبز پيامبر نگاهي مي اندازم ، نيرو مي گيرم براي ادامه راه ، تا پايان كوچه بني هاشم . درونم آشوبي است و دردناك از هجمه بي مهري بر ديوارهاي اين كوي . برپايه سنگي چراغ تكيه مي زنم و به قامت مي ايستم ، از صاحب مجلسِ انس مي خواهم آسودگيِ مي ناب عشق را در تك تك دالان هاي وجودم جاري سازد تا مست و رها از خاكيان ، آنچه در پيش رويم چون نگيني به جا مانده در خاك جلوه نمايي مي كند ، بر پرده چشم به تصوير كشم و باور حضور را دريابم . . . كمر همت بسته و به راه مي شوم ، شوق ديدار مرا فراخوانده و غريبي در دل مانده ، گمشده اي كه اكنون در وادي نور راه يافته و به قبرستان رحل اقامت افكنده . آري ، قبرستان ! جايگاه مردگان ! اما اين سراي را حكايتي ديگر است . ابديت از دور نمايان است ، گرچه از گذر نگاه پنهان ، زندگي در وراي ميله ها در جريان است و سرشت ها در غم آنان پريشان . تنها چند گام ديگر تا بقيع . . .
تعصب ، خشكي ، بر رداي اينان نقش بسته است
آنچه در آستان دوست دل مي آزارد ، صداي گام هاي تزوير و زور در جوار دنياي انديشه و عشق نبوي است ، حضور چكمه هاي لباس سبز برتن كرده آماده يورش ، گويي فتنه اي جان گرفته كه اينان با اخم هايي در هم فرو رفته و دست بر كمر نهاده ، رهگذران آستان را با بدبيني مي نگرند و تنها در پي يك بهانه بر اندامشان هجوم مي برند و همدوش اينان ، تبلور تحجّر و تك بعدي نگري به ساختار دين قدم مي زند ؛ افكاري تنيده در گذشته اي نه چندان دور ، برداشتي نا زيبا از جريان زلال انديشه ديني ، واژه اي نامفهوم در تاريخ اسلام و ريشه در جاي ديگر كاشته . تعصب ، خشكي ، بينشي كف آلود ، نام هايي كه بر رداي آنان نقش بسته است ، در پيكره هويتي شان عقل به نيستي رانده شده و خرد ورزي و انديشيدن در باطن كلام گويا معنايي سبك است . لباس تزوير بر تن كرده و نقاب بدبيني و سطحي نگري بر چهره زده اند . افسوس كه عقلانيت در گفتار اين سرزمين كفي بيش نيست و انديشه هاي افق گرا و ژرف نگر منبر خويش به باورهاي قشري نگر و سست پايه سپرده اند و تنها ثروت آرميده به قدرت مي تواند چكمه هاي زور مآب و انديشه هاي تزويرگون را هم پياله هم سازد . . .
بقيع قد خميده است !
بقيع در مقابلم خود نمايي مي كند. بقيع قد خميده است و زخم هاي فراوان نشان از دردهاي نهاني دارد ؛ دردهايي خفته در زير خروارها خاك اما بيدار و ممتد تا بيكران . يك قبرستان و دنيايي از واژه ها ، سرايي كه در ذهن ظاهربينان پراكنده در پيرامون ، چون وارد شدي ، ديگر نشاني براي يافتن تو نيست و بايد فراموش شوي ، چگونه در گردش روزگار پنهان نشده و ساكنانش در هر قدم ثانيه رخ بر افروخته تر و زيباتر به حيات ادامه مي دهند ؟ يك قبرستان و غوغايي برپا از گذشته هاي دور و رفته تا آينده اي دور . فريادي در گلو مانده ، حنجره هايي از كين زخم برداشته و جگرهايي از نفاق بر تشت ريخته . . . و يك آرامگاه كه در نگاه دگر انديشان تحجّر نما ، خانه فراموشي است ، چگونه مي شود كه لحظه اي غوغاي ناله ها و ضجه ها از ديوارهاي بلندش به پايين كشيده نمي شود ؟ و تنها يك سخن ذهن را آرام مي كند ، بقيع يك قبرستان نيست . . .
اينجا بهانه اي كافي است تا اشك . . . !
از پله ها تك به تك بالا مي روم ، جوي هاي اشك برپشت پلك هايم سنگيني مي كند و تنها بهانه اي كافي است براي جاري شدن . صداي شيون مي آيد ؛ گريه هايي در گلو مانده . سر بر مي گردانم و به پشت سر خويش خيره مي مانم . در سياهي شب و خفتگي مردمان ، گام هايي به اين سوي مي آيد و تابوتي بر دوش . تيرگي شهر بر روشنايي آنان دوده اي نينداخته و همچون بلورهاي نور ديده مي درخشند . با سيمايي حزن آلود و قطره هاي اشك كه بر محاسن مي غلتد ، اما چرا در خفاي شب ؟ تابوتي كبود و نيم سوخته ، قطعه اي نور بر خود سوار دارد و
كودكاني كه پا برهنه و سر عريان در پي اين تابوت مي دوند ، بدرقه اي كوتاه ، گويي او در اين جهان هيچ آشنايي نداشته و يا در اين سرزمين غريب و درمانده اي بيش نبوده كه پس از مرگش تنها چند نفر پايه هاي تابوت او را گرفته اند تا در دل تاريكي به خاكش بسپارند . . . !
قلبم از سينه برون مي افتد و سراسيمه در پي جنازه او روان مي شود ، بي اختيار به دنبالش كشيده مي شوم . عرق بر پيشاني پاشيده و نفس به آخر رسيده ، بر سر يك پيچ سر مي چرخاند و لبخندي تلخ بر لبانش جاري مي شود و زير لب مي گويد : بنويس آنچه مي بيني كه مي روم امانت بازگردانم . . . ! شيرازه وجودم از هم پاشيده شده ، مصيبت دردي كه در پيش رو در حركت است ؛ او علي (عليه السلام) است و آن كه بر دوش مي كشد ريحانه حضرت رسول ، زهرا ( عليها السلام ) ، و در زير تابوت ، سلمان و ابوذر و ديگري كه نمي بينم او را . . . !
نور رمق رفته را به ميهماني فرا مي خوانم . ترانه هاي اميد دالان هاي وجودي ام را حيات بخشند و روشنايي را ميزبان شوند . بر روي زمين آوار شده ام و تكيه بر ديوار بقيع داده ام و دست بر ميله هاي سبز فام مشبك آن انداخته ام تا بر روي سنگ فرش ها پهن نشوم . درد سينه ام را فشار مي دهد و بوي ناملايمتي و بي مهري ها هر آن است كه بيمارم كند . درخويش فرو رفته ام و درونم در عطش ديدار لب خشكانده ، افكارم در جريان گذشته اين ديار متلاطم شده اند و هر لحظه آتشفشان وجودم فوران خواهد كرد . تابوتي كبود و نيم سوخته و آن كه بر آن آرميده ، در تنهايي به سراي ديگر برده مي شود . آخر مگر او پاره جگر رسول نيست ؟ مردم در كجاي مجلس حزن جاي گرفته اند . هنوز نفهميده اند كه از بيت الأحزان ديگر فريادي به گوش نمي رسد تا آرامش پوشالي و باورهاي خيالي آنان را بر هم زند ؟ مردم در خواب غوطه ورند و از بيدار شدن مي هراسند ، اين ديار نفرين شده است . . .
آي مدينه ! بيدارشو ، ميوه دل پيامبرِ تو از كين اهالي ات در كوچه ها سرگردان است تا چشم ها رفتن او را نبينند . او همچون بي پناهان و حومه نشينان بر دوش روان شده و به آسمان برده مي شود . آي مدينه ! بيدار شو ، تو را چه شده است و بر كدامين نگون بختي گام نهاده اي كه چنين سرمايه هستي را غريبانه و بينوايانه به سوي پستوي خاك مي كشند . . .
مدينه ! صدايي نمي شنود ، طلسم شده و در سايه فرو رفته ، كارواني اندك كه پاكترين زن را در خلوت نيمه شب كوچه هاي اين وادي نفرين شده ، از هراس بي حرمتي مردمانش در خفا و پشت پندارهاي واهي مدينه به ديار باقي رهنمون مي شوند . خورشيد در خانه مانده و ابرهاي تيره نور را در خود گرفتار ساخته اند . لباس تزوير و ريا دامن ساكنان را چركين نموده ، ياوران را ديگر نداي ياري فرياد نمي شود و مهاجران را سختي راه شايسته نمي نمايد . آنان كه محمد ( صلّي الله عليه وآله ) را ستودند و در جحفه دست بر دست او نهادند و قسم ياد كردند ، هارون را تنها نمي گذارند ، حال لباس فراموشي برتن آويخته اند و مي گويند : ما او را دوست داريم مانند ديگران !
و او تنها مانده ، تكيه گاهش بر دوش هايش سنگيني مي كند و پيكر آزرده اش به پدر بازگردانده شده ياري در كس نمي بيند ، تنها چند انگشت كه نمي توانند مشت شوند و به پا خيزند .
آي مدينه ! بيدار شو ، لباس سستي از تن بر كن ، ترس به كناري نه . با بهترينِ خويش بي مهري مكن . قيام كن .
نگاه كن . كوچه هاي تنگ تو شاهد خواهند بود بر بي مروّتي رهگذرانت ، آنگاه كه مهربان ترين مادر را با دلي پريشان و ديده اي نگران ، تني كبود و سياه از جفاي در و ديوار ، از ميان ديوارهاي در آغوش گرفته ات خراشيده پيكر به فردا رهسپار مي شود و شكوه هاي ناگفته خود را به آخرين رسول خواهد گفت . . . ! و آيا تو اي شهر پيامبر ! تاب نفرين او را داري . . . ؟ ! مگر كلام او را به خاطر نداري كه هر روز زمزمه مي كرد : فاطمه ( عليها السلام ) پاره تن من است . هركس او را شادمان سازد مرا شادمان ساخته و هركس او را بيازارد ، مرا آزرده كرده ، فاطمه عزيزترين مردم براي من است . . . !
و تو اي مدينه ، اي گذرگاه قرآن ، اي دار الحكومه پيامبر ، عزيزترين مردم را در پيچ كوچه هايت تنها رها كردي و در برابرش قد بر افراشتي . فدك را در مالكيت خويش خواندي و او را به مبارزه طلبيدي براي بازپس گرفتن حق خود ؟ ! اصالت بر باد رفته شريعت اسلام ، فاطمه را نگريستي . ايستاده قامت ، چادر بر زمين كشيده و خاك كوچه ها بر سياه جامه اش نشسته ، آيا هنوز فرياد جگر سوز او را به ياد داري كه چگونه ستون هاي مسجد را از بيم مي لرزاند ، ليك گوش هاي موم بسته مردمانت هيچ نمي شنيد :
اي مردم ، چه شتابان به سوي سخن باطل روي آورديد و از عمل زيانبار باكي نداريد . آيا در قرآن تدبّر نمي كنيد ؟ يا اين كه بر دل هاي شما مهر زده شده است . . . !
صداي فاطمه اندوهگين و چهره اش از اشك رنگين ، آنگاه كه ياد پدر مي كند ؛ با رحلت او تاريكي بر زمين چيره شد و ستارگان در مصيبتش رنگ باختند ، اميدها مرده و كوه ها فرو افتاده اند ، حريم ها شكسته شده و حرمت ها نيز با مرگ او مرده اند . آهاي پسران قبيله ! آيا درست است كه ارث من پايمال شود ، در حالي كه شما مرا نگريسته و سخنم را مي شنويد ؟
بانوي گيتي از كدامين ارث سخن مي راند ؟ فدك ؟ ! باغي رها در آن طرف مدينه ، در دور دست . خشم زهرا براي تكه زميني كوچك مي تپد و چنين آشفته وار كوچه هاي مدينه را مي دود ؟ ! نه ، فدك بهانه اي است براي آغاز يك نهضت و خروش بر ذهن نيرنگ خوي امت ؛ آنان كه خود را وقف دين مي نامند ، كه فاطمه را احتياجي به خرم باغي در افق نيست !
فريادش سخن از حكايت ديگري دارد . او به پا خاسته براي يك هدف و بينش . در طلب حقّ انسان كمر راست كرده وبراي نجات بشر در زير سقف ايستاده است .
فرياد او بر بيداد روزگار و بدعهدي دوران و تن پروران خزيده در خلوت است ، كه چگونه بدن پاك رسول بر زمين مانده ، حقيقت را رها كردند و رهبري را به شورا نهادند و بنيان تفرقه در دين خدا را نهادينه كردند و رياكاري ها و بدانديشي ها قد بر افراشت و بر يك رنگي و يك دليِ    اسلام آوران تاخت.

بقيع ، سرايي كه زمزمه نامش در دل ها آشوب به پا مي كند !
وارد قبرستان شده ام ، با گام هايي ترك خورده از جور زمان و دلي تكيده از بيداد مردمان و با چشماني زخم خورده از تازيانه هاي قوم به قهقرا بازگشته و به جاهليت رفته . در همان گام آغازين ، واژه هاي تنهايي ، بي كسي و درد و رنج در ذهنت نقش مي بندد . بوي غربت فضا را پر كرده است و نفس از سنگيني هوا باز دم نمي كند . اينجا نشاني براي رفتگان نيست و تنها تكه سنگ هاي پراكنده جاي مانده در خاك تو نهيب مي زند كه اين منزل گروهي از آدميان خفته در خاك است . پس به دنبال گمشده خويش مباش و آن را كه چشم فرو بست ، در كنجي رها كن و برو و برايش هيچ نشاني مگذار . . . ! ليك قهر زمان و فرسايش ثانيه ها ، جايگاه برخي از ميهمانان بقيع را نتوانسته از خاطر محو سازد و نام زيبايشان بر خاك بي نشان حك شده است . بقيع ، سرايي است كه زمزمه نامش در دل ها آشوب به پا مي كند و جويبارهاي اشك بر گونه ها جاري مي سازد . دل مي سوزاند . آتش مي زند و خاكستر مي كند . تاريخ را در يادش سياهپوش و تكرار داستان غم پروري اش هر ثانيه پرخروش مي كند ، همين تكه جايي است برآمده ز خاك كه در ميان مدينه جاي گرفته است . اما اگر نيك نظر بيفكني و پرده هاي بي خبري و ظاهر بيني را دريده و نقاب كج انديشي را از صورت بركني ، ژرفاي اين سكوت گريزي و ناله گزيني را خواهي يافت . بقيع تكه زميني بيش نيست كه جسدهاي آدميان بسياري را در آن به امانت نهاده اند ليك بايد تيزبين شد و تاريخ را ورق زد و دانست كه چرا يك قبرستان انبوهي از درد ، غربت و تنهايي را در سينه حبس ساخته است ؟
بارگاه ذخيره هاي الهي در گيتي
اينجا بقيع است ؛ دياري كه نيكان فراواني در آن آرميده اند و امتداد حضورشان اكنون را نيز در سيطره خود فرو برده است . جا پاي برگزيدگان خدا و بيت الأحزان دوستان ، اين چراغ هاي افروخته آسمانِ دين الهي . چون وارد مي شوي ، بايد سر پايين اندازي و از صاحبان انس اذن حضور بگيري ، با احترام پيش آيي و ذهن از رخوت و شهوت خالي سازي كه زشتي و پليدي در فطرت رهروان خاندان رسول ( صلّي الله عليه وآله ) نمي گنجد . بر ميله ها چنگ زني و روح به پرواز درآوري و بر صاحبان انديشه و خِرد ، مفسران رفتاري قرآن و رهبران بندگان خداي سبحان سلام كني و به حضور در آيي .
و برابرت ، در سايه قوس گيتي و در لواي كمان تنيده به ديوارهاي سنگي ، كه نشان از پايه هاي بارگاهي بوده ، چهار نفر سكني گزيده اند . ديوار به ديوار هم ، چهار رهبر ، چهار امام و در پيرامون ، عباس بن عبدالمطّلب ، نخستين مفسّر قرآن و فاطمه بنت اسد ، بانويي در كعبه پناه جسته ، آغوش خاك در آغوش گرفته اند . در بُهت فرو مانده ام از غربتي كه هر دم از ميانه خاك بال مي گشايد و آسمان مي سايد . حضور تجلّي اراده خداوند بر زمين ، در ذهن اين پندار نوپاي صدساله ، به كنجي رانده شده و بارگاه ذخيره هاي الهي در گيتي به ويرانه اي بدل گرديده و يكّه اثرشان تكّه سنگ هايي است كاشته در زمين ، ليك گويي اين تحجّر مسلكان نمي دانند كه انديشه هيچگاه فراموش نمي شود ، حتي اگر ردّ پايش را بر روي زمين شخم زني !
مدينه ! تو هنوز در پندارهاي واهيِ خود اسير مانده اي ، چشم هاي خويش را به هم دوخته اي و نمي خواهي نفاق ، دو رويي و ريايي ، كه در سرزمين ايثار و فداكاري جان گرفته است ، باوركني . تكّه هاي جگر كه بر تشت ريخته مي شود و مظلوميتي كه آفاق را به درد مي آورد ، افق از سختي اش رنگين شده و آسمان سنگين . آنگاه كه نيرنگ براين مردم خرده پا و مفتون شده كارساز افتاد و لايه هاي ترس و واهمه بر دل چنگ زده شان انباشته

گشت . آنان را كه خيال دگر شدن در ذهن نمي گنجيد در خيمه دشمن آرام گرفتن و ياران را از انديشه شكست ، كاشته گشت ، چه سود سخن از داد بر زبان چرخاندن و فرمان جهاد بر بد انديشان راندن ، كه فرمانده سپاه را ياوري در ديده نمي جنبد كه هر چه در پيش رو نقش بازي مي كند جز پراكندگي مردمان و افسون ياران نيست ، و او تنها مانده است در حصار سست پنداران و مكرشان . در اين تنگنايي كه نهال نوپاي دين را تند بادهاي بي هويتي و بي تدبيري در هجوم خود ريشه نمايان ساخته اند و هر آن است كه ساختار آن در هم فرو ريزد ، چاره اي جز پذيرفتن صلح و خارج شدن از فروپاشي نيست كه كشته شدن در چنين فضايي جز هدر دادن جان نخواهد بود .
صلح براي بقاي شريعت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله )
فرزند فاطمه( عليها السلام ) ، نور ديده رسول و اميد روزهاي زيباي پدر ، رو در روي تبار اميّه ، زخم خورده از ياران و دل كنده از دوستان ، پيمان مي بندد ، صلح مي كند براي بقاي شريعت جد خويش و از هم پاشيده نشدن همين كهنه لباس بر تن دين ، مدينه پاي عقب كشيده است و رهبر خويش را در اوج نياز رها ساخته و در رخوت و نخوت اردو زده ، لشكر امام را جز تني از هم عهدان نامي ديگر نيست و او جز پذيرش پيشنهاد راهي ديگر پيش رو ندارد ، ليك زيركي مي كند و بندهاي پيمان نامه را خود رقم مي زند تا تاريخ شاهد نيرنگ و مردم فريبي پسران تزوير در فردا روز باشد . . . !
حسن (عليه السلام ) در خانه نيز غريب مانده و نزديكترين کس نيز او را همدم نمي شود . رد پاي توطئه در كف گذرگاه انديشه خانه دار او نمايان شده و آرزوهاي نفساني و پندارهاي ابليسي چشم بينا و وجدان و خرد را كور كرده است . حسن (عليه السلام ) در خانه هم تنها مانده و خروش بيداد ستيزش در و ديوار رنگ گرفته را شفاف نمي سازد .
گام هايي آشفته ، دستاني لرزان به سوي اتاقكي در انتهاي راهرو ، با ذهني در جنگ با خويشتن از آنچه لحظه اي بعد روي خواهد داد ؛ هراسي دامنه دار در نگاهش موج مي زند . واهمه از زشتي كردار ، ليك خيال جاي گرفتن در دربار و هم دوشي با بدسرشتان نيك رخسار عقل از او ستانده و قدم در مبارزه با تجلّي اراده خداوند بر زمين نهاده است و هر آن است كه لخته هاي خونِ صبورترين بنده پروردگار ، بر تشت بالا و پايين شود . سم كين از دامن يك زن بر مي خيزد . يك همدم و هم نفس و گوهر وجودي گيتي را در كام رؤياهاي ننگين خود فرو مي برد و در پي تابوتش تيرها را روان مي سازد تا بر پيكر بي جان او نيز همياري پيدا نشود . . . ! واي بر تو اي مدينه ! كه تيرهارا نگريستي و حتي لبخندي تلخ برلبان هم نشينانت جاري نشد . . . !
مدينه ! تو چه كردي با خاندان رسول ؟ !
مدينه ! تو زيبا بودي . گام هاي پيامبر را بر دوش مي كشيدي و چون از ديار هجرت نمود او را در آغوش كشيدي . خانه دو يتيم را پيش كش كردي براي مسجدِ او . سخن هاي او هنوز در دالان هاي حلزوني گوش هايت طنين انداز است كه با اهل من مدارا كنيد و آنان را ميازاريد . . . ! و تو چه كردي با خاندان رسول ؟ مردمِ تو را كدامين طاعون در خويش سوزاند كه ديده بر فريفتگي و شيفتگي دنيا باز نمودند و خورشيد را در كسوف پنداشتند و روشنايي را از مشعل ها جستند .
مدينه ! صداي ناله هاي جانسوز و سجده هاي تا به صبح رسيده سجاد ( عليه السلام ) را هنوز به ياد داري . حضور مكتب ها و ايسم هاي نوپا را ، كه دين را بازيچه افكار خود ساخته بودند ، چگونه در پيچيدگي راز و نياز خويش ، به فراموشخانه ها هدايت ساخت . در آن زمان كه نگاه دژخيم صفت يزيد پنداران ، تو را ، اي وادي نور در يوق خود گرفتار نموده و نشر افكار التقاطي و تفرقه بر انگيز ، هويت اسلام را نشانه گرفته بودند . ولي تو با او نيز وفا نداشتي و قطره اشكي در رفتن در سكوتش جاري نساختي . . .
بيوفايي اهل تو تاريخ را به سوگ نشاند
مدينه ! يادت هست هنگامه اي كه بسيار آدميان آزموده در كسوت شاگردي گام در وادي انديشه و عشق مرداني از سلاله فاطمه ( عليها السلام ) نهاده و بساط علم آموزي از مكتب اهل بيت در كوچه هايت پهن بود و هركس به مقدار خويش از اين سفره رنگين دانش توشه اي بر مي داشت و سفر آغاز مي نمود به دياري ديگر ، براي گسترش انديشه دينيِ برخاسته از قرآن ، شاگرداني كه هركدام دنيايي از معرفت و شناخت را در كوله خود همراه داشتند ، با عظمتي به بلنداي آفتاب و ژرفايي در كلام و بزرگي در گفتار و رفتار .
مدينه ! آيا نگاهت به منبرنشينان مجلس بود كه چگونه در فضاي آكنده به غبار خودكامگي ها و انتقال قدرت در حكومت هاي پوشالي ، بر تربيت انسان هايي والا و انديشمند همت گمارد تا لباس كهنه و مندرس دين ، كه ديگر طراوتي براي حضور در جامعه ، در خويش نمي ديد ، به تازگي و عشق خوي كند و از زير خاكستر دين ستيزي ، ققنوس هاي پر و بال آغشته به نور ، بال گشايند و اسلام ناب را در ميان اذهان به ميهماني آورند و مرزهاي اسلامي را از زمزمه حق جويانه و خدا محور مملو سازند . اما چون سايه هاي قدرت نوباوه عباسيان بر پهنه تو سنگيني كرده ، مردمان ساده انديش تو كلام رهبران خود به پستويي نهادند و بر فريب آنان كه خويشتن وجودي شان را گره خورده در عباس عموي پيامبر مي پنداشتند ، ايستادگي نمودند و مردان نامي حق و ذخيره هاي خداوند بر زمين رنگ گرفته گيتي را در ميان دشنه بد انديشان تنها رها ساختند تا باز هم بيوفايي اهل تو تاريخ را به سوگ نشاند .
آري ، باقر و صادق ( عليهما السلام ) را در همين گوشه به خاك سپردي تا خنده هاي مستانه خودكامگان در درزهاي كاخ هاي خون گرفته انعكاس يابد و تو ، اي مدينه ، در خفّت و خواري ، كه خود براي تن بافتي ، بنشيني و چمپاتمه زني و باريكه هاي نور را در ميان تاريكي هاي آسمان خويش بجويي !
مدينه ! هنوز سينه ات درد را تجربه نكرده و لايه هاي بي خبري در ذهنت نقش بسته است . تو را چه شده كه چنين پاره هاي جگر رسول ( صلّي الله عليه وآله ) را مي آزاري و بر بد انديشي ، بد نگري و واپس گرايي گام مي نهي .
هان ! اي مدينه ، حسن ( عليه السلام ) را به ياد مي آوري كه چگونه در ميان سپاه به سرداري بي ياور بدلش ساختي و او را تنهاترين سردار تاريخ لقب دادي . مردمانت را كدامين بيماري فراگرفت كه چون بزدلان و خوك صفتان در كار و زار و نبرد با دگر انديشان زمان ، به بيراهه ها كوچ نمودند تا مولايشان در هجمه بي ملايمتي ها و نيرنگ هاي امويان تنها بماند .
و تو اي مدينه ، او را آنقدر تنها ساختي كه حتي خانه اش ديگر اقامتگاهي امن براي او نبود و بيم از دست دادن فرزند فاطمه ( عليها السلام ) هر لحظه در ذهن خطور مي كرد تا آنگاه كه گام هاي لرزان آن عفريته ، خرماي زهر آلود را به حضورش پيشكش نمود و تكّه هاي وجودش را بر تشت مسي جاري ساخت . آه ! صداي هق هق تاريخ را هم مي شنوم كه چگونه بر مظلوميت و تنهايي حسن ( عليه السلام ) مي گريد . آن زمان كه تو اي مدفن رسول ( صلّي الله عليه وآله ) بر پيكر بي جان او نيز شفقتي نكردي و تيرهاي كينه را به سويش انداختي ، واي بر تو ، اي مدينه ، كه چنين غيرت از دست داده و بر تيرهاي آويخته بر جنازه صبورترين مردم روزگار ، نواده پيامبر ؛ همانان كه در ثانيه هاي پاياني عمر بر گرامي داشت و پاسداشت وجودشان تو را گوشزد كرد و مزد رسالتش را مهرباني و پيروي از آنان طلب نمود ، مي نگري و لبخند ابليس گون برلبان مردمان بي وفا ونادان خود در آن روزگار جاري مي سازي . . اكنون چشم بر نامهرباني اين ديار مي بندم و . . .
دل به درد آمده و ذهن از هم پاشيده شده . در عجبم از بدسگالي اينان كه چگونه خاندان رسول ( صلّي الله عليه وآله ) را يك به يك روانه گورهاي تنگ ساختند ، در حالي كه قطره اي از درياي مواج انديشه شان برنداشته و جوانه هاي نور و ايمان را در دالان هاي تاريك ذهنشان نكاشتند . چشم بر نامهرباني اين ديار مي بندم و گام در بقيع مي نهم و گذشته را در برابرم به نظاره مي نشينم . . .
بقيع مدفن دختران ، همسران و بسياري از رهگذران اين ديار . . .
كمي آن سوتر ، دختران پيامبر آرميده اند . سلام مي كنم ، آنان زيبا مرا مي نگرند و پاسخ مي گويند : برتو سلام كه ما را زيارت كردي . . . ! پياده روهاي بقيع را به بالا مي روم . درشانه راست من ، همسران پيامبر در آغوش خاك جاي گرفته اند . همه سرشار از خوبی جز يك تن !
اينجا مردان و زناني نقابِ خاك بر چهره كشيده اند كه نامشان بر تارك دين مي درخشد ؛ بزرگاني كه فكر و بازوي خود را فداي افراشتگي درفش اسلام ساخته اند تا جايگاه دين مداري در جامعه اسلامي ارزش خود را كمرنگ نسازد . آنان كه كمر همّت بر اعتلاي دين و خروش بر نيرنگ بازان و دسيسه پنداران اين وادي بسته اند تا جريان هاي سست منشانه و تفرقه اندازانه فروكش كند تا خداجويان و يكتاپرستان ، حقيقت زيباي دين خداوندي را به چشم ببينند . . . !
بقيع مدفن بسياري از رهگذران اين ديار است ، ليك نام برخي چون عقيل ، عبدالله بن جعفر طيّار ، نافع ، مالك ، حليمه سعديه ، صفيه ، عاتكه و امّ البنين ، بر پيشاني خاك برجاي مانده است و در فراموشي دوران به قهقرا نرفته و بر جريان قلم دهر نويسان رانده شده است .
خورشيد روگرفته و رگه هاي سرخ آسمان را شكافته است . نداي ملكوتي اذان فضا را عطرآگين از شميم حضور يار ساخته و سيل مشتاقان را به سوي خويش كشانده است . صحنه زيبايي در برابر چشمانم جلوه نمايي مي كند . مردان و زناني كه چون گم گشتگان راه يافته ، سوي مسجدالنبي سرازير مي شوند ، براي قيام در برابر زشتي ها و ايستادن در برابر يكتا پروردگار جهان .
به نماز مي ايستيم ؛ سياه و سپيد ، عرب و عجم ، حضور فرهنگ هاي متفاوت در كنار يكديگر و به سوي يك قبله ، تمرين يكرنگي مي كنيم . اين است زيبايي اسلام ! چه ساده و بي آلايش ، آدميان را جدا از رنگ چهره و قوميت بندي هاي ساخته ذهن بشر ، در كنار يكديگر ، دوش به دوش و در يك رديف و به سوي يك جايگاه گرد هم مي آورد . همايشي بزرگ با كمترين هزينه ، كه اگر روح نماز و قيام در ميان دل ها ايجاد شود ، غوغا به پا مي شود و دگرانديشان و بد انديشانِ دوران ، در موج خشم اين مردمان ، چون تراشه اي كوچك غرق خواهند شد . . . !
نگاه هاي بدبينانه به دين . . .
اما افسوس كه حضور انديشه هاي تحجّرگرا در مرزهاي جغرافياي اسلام ، شادابي دين و طراوت آزاد انديشي و نقدگويي را به پژمردگي و خمودگي كج انديشي و قلم ستيزي سوق داده و جنبش سلول هاي خاكستري صاحبان خرد را از پژوهش در ژرفاي هويت دين باز داشته و درگير بنيان هاي بي اساس و پوچي مي سازد كه گزينه اي جز پراكندگي ساختار يكپارچه اسلام و آتش افروزي خاكسترهاي مانده و پوسيده تفرقه و نفاق نمي توان يافت ؛ و در اين آب گِل آلود تنها نگاه هاي هرزه و بدبين به تن آرايي دين است كه چون زالويي خون مي مكند و رگه هاي حيات و زندگي را سوي مزارع خويش منحرف ساخته و ذهنِ در كشمكش فرو رفته مردمان را به استعمار مي كشانند . . . !
برخيز ، سالك را فرصتي براي ماندن نيست
تكه هاي كوچك نور بر پلك هايم سنگيني مي كند ، گويي مرا فرمان مي دهد ؛ هان ! برخيز ، سالك را فرصتي براي ماندن نيست . بايد رفت و بر اريكه سخن تاخت و رستاق هاي بر قاف نشسته را نيز به تكاپو فراخواند .
برمي خيزم ، با نگاهي ژرف بين و انديشه اي واقع گرا ، گام در كوچه هاي مدينه مي نهم و كتيبه هاي نقش بسته بر سينه ديوارهاي اين ديار را ورق مي زنم تا شايد خرده سنگ هاي هشته بر مويرگ هاي پندارگرايان جابه جا شوند و جريان سليس و روان پاكي و حقيقت جريان يابد . . . !
مجراهاي شنيداري اهالي مدينه تنگ شده است !
آنگاه كه دروازه هاي سخن اهرمي براي گشوده شدن بر روي پل ذهن نيابند و مسيرهاي منطق جز به بن بست سفسطه و مشاجره ختم نشوند ، چاره اي براي باور كردن انديشه و رسالت باقي نمي ماند و بايد مبارزه كرد . محمد ( صلّي الله عليه وآله ) ايستاده در برابر بزرگان ترسا ، باب هاي سخن گشوده ، ليك مجراهاي شنيداري اينان تنگ شده است و لرزش آواها را باز نمي شناسند . بزرگان مسيحيت نمي خواهند باور كنند ظهور پيامبر جديد را از سوي خداوند و با او به مبارزه برخاسته اند ، گويند مباهله مي كنيم ؛ هر آن كه حق بود خداي او را نگاه دارد . . .


تمامي حقوق اين سايت براي ستاد عمره دانشگاهيان نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها محفوظ است.

بهترين حالت نمايش وضوح 768 * 1024 و مرورگر Internet Explorer مي باشد.

( داراي قابليت پشتيباني از تمامي مرورگرهاي رايج از جمله : Internet Explorer,Mozilla Firefox,Apple Safari,Netscape,Opera,Google Chrome )