
متن سفرنامه :
مدیر کاروان : حاج آقا عجمی
ای دل ، به کوی او ز که پرسم که یار کو؟
در باغ پر شکوفه که گوید که بهار کو؟
همه مي گفتن تو که تازه رفتي ! تو برا چي اسم مي نويسي؟! کُشتي خودتو!! اما دلش نيومد...آخرين سال دانشگاه... از آخرين فرصتش استفاده نکنه؟!!سه سال تموم اسم مي نوشت و... عزيزترين همراهش رو دو سال پيش با کلي اشک چشم و دل سوخته راهي کرد و رفت... از سالها قبل فکر مي کرد وقتي بره دانشگاه حتما خدا هم عنايت مي کنه و مي تونه بره عمره دانشجويي...!
اصلا مهم ترين دليلش برا رفتن به دانشگاه همين بود!! اين انگيزه بود که تلاشش رو دو چندان مي کرد . گذشت همه اينها.... و ثبت نام کرد... عليرغم حرفها و طعنه ها و کنايه هايي که شنيد... هر چي به روز قرعه کشي نزديک مي شد دلش بيشتر هوايي مي شد... آخه چند ماه پيش هم مهمون خدا و رسولش شده بود... بيشتر از 29 دختر ديگه اي که اسم نوشته بودن مي دونست اونجا کجاس و قدر اونجارو مي دونست... با تمام وجودش حس مي کرد اونجارو... هم اميد داشت هم نداشت...اميد به ... نااميدي هم براي اينکه طبق عرايض بقيه تازه رفته بود... ولي گوشش بدهکار اين حرفا نبود... اميد داشت به کرم خدا و لطف رسول الله...
تا اينکه سه شنبه 5 آذر 87 از راه رسيد... مونده بود چيکار کنه؟!..بره دانشگاه و مثل سالهاي گذشته نظاره گر در نيامدن اسمش باشه؟!!... بدجوري درمونده شده بود... بالاخره راهش رو صاف کرد و رفت به سمت گلزار شهداء... جايي که هميشه توي اين شهر گناه ، آرومش مي کنه... مثل هميشه اول رفت پيش شهید گمنامش... چي گفت و چي شنيد و چيکار کرد يادش نيس... فقط يادشه که يهو يه نذري به ذهنش رسيد...با خودش مي گفت يعني مي شه؟!... من که 23 روز ديگه ميخوام برم کربلا... تازه ام از مکه اومدم...يعني ميشه دوباره...؟! با هر دل کندني بود از پيش سيد و... راهي دانشگاه شد... قسمت بود که وقت نماز ، نزديک مسجد الجواد باشه و... چادر نمازي که سرش کرده بود ناخاسته برعکس شده بود!...خانمي که کنارش نشسته بود توي صف گفت : دخترم چادرت برعکسه! ايشالا ميخواي بري زيارت!! قند توي دلش آب شد...با خودش گفت... حس خوبي داشت...خيلي سبک شده بود...
بعد از نماز نزديک دانشگاه بود که گوشيش زنگ خورد... يکي از دوستاش بود...گفت زود خودتو برسون...وقتي رسيد نمازخونه همه ريختن روي سرش! شوکه شده بود...دومين نفر از سه نفري که اسمشون دراومده بود اون بود...باورش نمي شد...تنها چيزي که توي ذهنش اومد شهید گمنام...حضرت زهرا(س)...نذر... بود...همين!
توي سيل اشکهاش هر کسي يه چيزي مي گفت.. ولي اون توي حال خودش نبود...کسي چه مي دونست چي تو دلش مي گذره... سجده شکر...کم کم همه خبر دار شدن...!! سيل اس ام اسا و زنگها راه افتاد! اکثرا تبريک مي گفتن..از اون همه... يه نفر اساسي فکرشو مشغول کرده بود.... اينکه تو برو انصراف بده تا کسي که نرفته بره!!! خدايا.... امتحان؟! ... حتي نمي خواست بهش فکر کنه... تنها چيزي که تونست بهش بگه اين بود که فعلا راحتم بزار!! آخه اگه ميخواست انصراف بده اصلا از اول برا چي اسم نوشته بود...اين همه سال انتظار عمره دانشجويي رو کشيده بود و ....!
روزها پشت سر هم سپري مي شد... کربلا رفت خدا رو شکر... باور کردني نبود براش...هيچ کدوم...نه کربلا نه عمره مجدد...
انقدر کارهاش به هم گره خورده بود که چند باري سنگ انداختن جلوي پاش تا کنسل شه! ولي...کسي که دعوت کنه چطور مي تونه پس بگيره....؟! مستقيم از کربلا که برگشت... از ترمينال! رفت تا مدارکشو کامل کنه... عشق به آغوش خدا خستگي سفر رو کامل از بين برده بود...
روزي که دقيقا فهميد تاريخ حرکت چه روزيه هم داشت از گلزار شهدا بر مي گشت!! يعني دقيقا 40 روز قبل از حرکت... نذرش تبديل شده بود به چهله! بدون اينکه خودش بخاد!! يا ريحانة النبي...
خيلي مراقب بود...نکنه کاري کنه...نکنه... خدا رو شکر تازه از پيش امام رضا(ع) برگشته بود و اذنش رو از آقا گرفته بود... 40 روز چقدر دير مي گذشت...
روز سال تحويل...5 روز ديگه مونده بود... خيلي آروم بود... هيچ اضطرابي نداشت تا وقتي که فهميد پرواز چه ساعتيه!! به حدي مضطرب شده بود که دستاش لرزش داشت! الا بذکرالله... تا وقتي آدم نرفته...مي گه نرفتم...يه روزي ميرم...ولي وقتي بره و بفهمه و ببينه و بچشه... ديگه تحملش... دوريش....
جزوه ها و کتابهايي که داده بودند رو با عشق خوند... ماشالا زيادم بودند...! فقط يکيش موند... بعدا فهميد که تقريبا هيچ کس مثل اون نبوده و اونارو نخونده! آخه کسي که بار اولشه انقدري ذوق نداشت که اون داشت...! الهي که همه برن و بفهمن...الهي که هرکي آرزو داره اونجارو ببينه به آرزوش برسه...
جلسه هايي که گذاشته بودن رو مرتب مي رفت... محال بود جلسه اي بره و حرفي از اونجا بشنوه و چشماش باروني نشه... چه شوقي توي دلش بود.. فقط خدا ميدونه و بس! همه اينها گذشت و گذشت و گذشت...
تا بالاخره روز موعود فرا رسيد... 5 فروردين 88... دقيقا 8 ماه پيش اون موقع مدينه بود... باورش سخت بود... ساعت 12 شب پرواز بود و پريد... به آغوش خدا...
ففرو الي الله...
به سوي مدينه...
به سوي زادگاه حسين...ارباب...
فقط :الهي لک الحمد...
مدینه شهر پیغمبر :
اسم کاروان اباصالح(عج) بود و اسم گروهي که بدون اينکه حتي بخواد توي اون گروه باشه و خبر داشته باشه شده بود امام حسن مجتبي(ع)... (غريب مادر، سيب خوشبوي ياس!!) حکمتش چي بود که از دوستايي که پيش بيني کرده بودن با هم باشن ، جدا افتاده بود ، رو نميدونست ولي هر چي بود براش بد که نشد! خيلي هم خوب شد! چون تنهايي رو خيلي دوست داشت ، اونم جاهايي که نياز بود آدم توي حال خودش باشه بدون هيچ چيزي که فکرش رو از معبود و از يار منحرف! کنه...براي اين هم شکر!
ساعت 1 و 45 دقيقه به وقت عربستان رسيدن مدينه... شهر پيامبر ... السلام علیک يا رسول الله... وقتي از هواپيما پياده مي شد حس مي کرد داره روي ابرا پا ميزاره... داره وارد بهشت مي شه... واقعا هم همينطور بود... روضةالنبي يه قطعه اي از بهشت روي زمينه... طعم شيرين اين بهشت رو قبلا هم چشيده بود و حالا دوباره...
ساعت3 و 30 دقيقه به هتل جوهرةالعاصمه رسيدن... نماز صبح نبردن حرم! به دليل خستگي خبر نداشتن که اگه اونو به حال خودش ميذاشتن...!! کمي استراحت و بعد نماز صبح و صبحانه و غسل زيارت و حرکت... دل توي دلش نبود ...قرار بود ساعت 8 حرکت کنند ولي مثل هميشه حرکتهاي دسته جمعي و تاخير....!!! ساعت نزديک 9 حرکت به سوي محبوب...
السلام عليک يا ريحانةالنبي...خدايا... مدينه...گنبد خضراء... گنبد سبزت مرا تا آسمان بالا کشید...
چگونه باور کند...؟! اين پاها دوباره جايي قدم بر مي داشت که روزي... جايي که روزي کوچه هاي بني هاشم بود ... مسمار و در سوخته بود... محل عبور ارباب بود ...مي شه گفت يه دور ، دورِ مسجد النبي چرخيدن ، يه سلام دسته جمعي روبروي پيامبر ، با چشماني باراني ...پنجره هاي بقيعي که هنوز که هنوزه نفهميدتش... درکش نکرده! يکي نرفته تا اسم بقيع که مياد تمام بدنش به لرزه مي افته از غربتش... يکي هم مثل اون...
کاش صاحب نام گروهش به فريادش برسه...از باب علي(ع) وارد مسجد شدن... خدا رو شکر که اين در رو باز کرده بودند...8 ماه پيش که بسته بود! درهايي که منتهي به روضةالنبي و ضريح پيامبر(ص) مي شد هنوز باز بود... خدا رو شکر...آخه روزي سه نوبت فقط به خانم ها اجازه ميدن که برن نزديک ضريح... 3 ساعتي صبح ، بعد از نماز ظهر و بعد از نماز عشاءشون!... همون جايي که خانه دخت پيامبر بود... همون جايي که در سوخته و مسمار... همون جايي که بلال اذان مي گفت... همون جايي که ابولبابه... باز هم مناجات توابين و ستون توبه... الهي البستني الخطايا ثوب مذلتي... چقدر اين مناجات به دلش مي شينه...وقتي پيش رسول خدا باشي اونم توي بهشت... اون وقت اعتراف به گناهات و توبه خيلي دل نشينه... نزديک زهراي بتول باشي و توي سجده بگي يا مولاتي يا فاطمة اغيثيني...چقدر دل نشينه قرآن خوندن توي مسجدالنبي... نماز خوندن...
نماز ظهر رو به جماعت خوندن توي مسجدالنبي...دوشادوش مسلمان هاي کشورهاي ديگه ولي تو چه کار به ديگران داري؟! به فکر عشق بازي با معبود باش...!بقيع رو هم روزي 2 بار باز مي کردند ، يکبار صبح که مخصوص آقايون بود و يکبار هم عصر بعد از نماز عصرشون! که اجازه مي دادند خانوم ها تا بالاي پله ها برن و پشت پنجره ها باشن... اول فکر کرد طوري شده که نميتونه بره کنار مزار ام البنين...
يه کم حالش گرفته شد! آخه اونجا يه ماموريتي داشت! که بايد انجام ميداد... ولي بعد فهميد که بقيع رو براي خانومها از در شمالي(يا همون پشتي!) باز ميکنن و دقيقا تا مزار ام البنين ميتونن ببينن! يعني حتي مثل 8 ماه پيش طوري نبود که روبروي قبر 4 امام بتونه بايسته و اون ها رو از دور زيارت کنه!! دلش برا کساني که اولين بارشون بود بدجور سوخت... حتي از دور هم...از هم مي پرسيدن قبر ائمه کجاست؟! ولي اصلا ديد نداشت! حيف! ولي اون مي گفت به همين هم شکر...مادر عباس... ساقي لب تشنگان..بي بي... دل تنگي بسيار بود...بعد از زيارت ائمه بقيع ... در راه مسجد ، روحاني دوست داشتني آقاي شهاب مرادي همراه خانواده اش بودند که بچه ها دورش جمع شده بودند و از صحبتهاشون استفاده مي کردند...!
شب جمعه بود... دعاي کميل توي مسجد النبي...الهي و ربي من لي غيرک...يا من اسمه دواء و ذکره شفاء...چقدر دل نشين بود...اولين روز از حضور در سرزمين نبوي به پايان رسيد... به همين زودي...
روز بعد روز جمعه بود..روز خوب انتظار...! چه خوب مي شد اگه اونروز ،روز موعود بود...اما... نماز صبح که حدود يک ربعي!! طول مي کشه مثل هميشه... بعد از نماز صبح وقت خوبيه براي خلوت کردن... صبح جمعه و دعاي ندبه... اين الطالب بدم المقتول بکربلاء... همون دعايي که هميشه وقت خوندنش خوابه!...الي متي احار فيک يا مولاي...
ظاهرا جمعه صبحها در روضه باز نميشه براي خانمها! نميدونست! نماز و دعا و ... خطبه هاي نماز جمعه..جالبه..عربها انقدر دقيق گوش به خطبه ها ميدن که...! نماز جمعه...باز هم دوشادوش هم...توي مسجدالنبي...
بچه ها رو برده بودند مسجد غمامه و حضرت علي(ع) ولي چون حالش مساعد نبود اندکي!! ترجيح داده بود استراحت کنه تا مبادا مشکلي پيش بياد... مسجد غمامه هم هنوز از 8 ماه پيش در حال تعمير بود! مسجد حضرت علي(ع) هم که در بسته! شنيده بود که قصد دارن تخريبش کنن! ولي هنوز پابرجا بود شکر خدا...!
دوباره حضور در بقيع... دعايي از صحيفه سجاديه...نزد کسي که سيد ساجدينه..کسي که خودش اين دعاها رو مي خونده... اشک... چه دواي شيرينيه براي دردها...
روبروي گنبد خضراء نشستن ، اون هم وقتي که فقط خودت باشي و خودش..پدر...لفظي که با اون رسول خدا رو صدا مي کرد... خودشون گفتن که من و علي پدران امتيم...جان به فداتون اي پدر...
روز بعد ، حال نامساعدش ، نامساعدتر شد! به خاطر همين نماز صبح رو نتونست بره مسجد... استراحت کرد...قرار بود ساعت 7 برن زيارت دوره..مسجد قبا...ذوقبلتين...مساجد سبعه...(دلش برا مسجد حضرت زهرا(س) حتي از پشت در بسته ش پر مي کشيد...) کوه احد... حتي تا توي ماشين رفت و کلي نشست اما دقيقا زمان حرکت حالش بدتر شد و پياده شد و جا موند از قافله!!.. فقط دلش برا مسجد قبا سوخت...که دو رکعت نماز اونجا برابر عمره س... اما چه بايد مي کرد...رفت استراحت کرد..خدا رو شکر حالش بهتر شد و به سمت مسجد حرکت کرد... بعد از نماز ظهر در ورود به روضه باز شد و رفت... همراه خودش لباس آخرتي که از کربلا گرفته بود رو هم برده بود... پدر جان خودت شفيعم باش... خودت و دخترت و پسر دخترت...
حرکت به سوي مسجد مباهله...و ازون جا هم فروشگاه القمه!!سوغاتي خريدن از مستحبات زيارت هست ديگه!!
روز بعد ، اون حال نامساعد توي مسجد وقتي براي نماز صبح رفته بود پيش اومد! مجبور شد بعد از نماز عليرغم ميل باطنيش کمي توي مسجد استراحت کنه!! چون به هيچ عنوان توان برخاستن نداشت...!! پدرجان به پاي بي احترامي نذار... اصلا دلش نمي خواست اينطور شه...بعد از صبحانه هم استراحت کرد...
بعد از نماز ظهر ، سومين حضور در روضه.. کلي عقده دل واکردن پيش پدر... پيش مادر...سوره دهر...ضحي...فاما اليتيم... حديث کساء...
جلسه هايي هم که گذاشته بودن انصافا مفيد بود.. حاج آقاي امامي روحاني کاروان آنقدر شيوا و دلچسب صحبت مي کردن که همه مجذوبشون شده بودند! معينه کاروان هم همين طور...بين بچه ها خوب جا باز کرده بودند و تونسته بودند ارتباط خوبي برقرار کنن...
حضوري دوباره در بقيع...و درد اينکه هنوز بقيع رو درک نکرده آزارش مي داد... سخت بود..چهار امام... اينطور غريبانه...اون وقت هيچ معرفتي... خدايا به فرياد برس...
وداع و وصال :
ای اشک هر چه ریزمت از دیده زیر پای
بینم که باز بر سر مژگان نشسته ای
صبح روز بعد حالش از دیروزم بدتر شد.. نمیدونست چرا... شاید از کمبود خواب بود...شایدم...هر چی بود سعادت نماز شب خوندن اونم پیش بهانه خلقت ازش گرفته شده بود... ناراحت نبود...راضی بود به رضاش... یا رسول الله...مددی... باز هم توان برخاستن نداشت... کمی استراحت کرد... قرار بود اون روز زیارت دوره ویژه مدینه ببرن...جاهایی که کاروانهای عادی رو نمیبرن... مثل شکاف کوه احد...آبار علی و ... وقتی وارد هتل شد بچه ها سوار اتوبوس بودن...اصلا تصمیم نداشت با اون حالش بره ولی معاون کاروان رای شو زد! منتظر راوی بودن...سریع تصمیم گرفت که باهاشون بره... صبحانه برداشت و داخل اتوبوس شد و وقتی دید هنوز حرکت نمی کنند تصمیم گرفت برای اینکه حالش شاید بهتر شه چایی بخوره.. پیاده شدن همانا و چایی آوردن همانا و رفتن بچه ها همانا!!... وقتی چایی به دست به در هتل رسید ، انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش اونجا چند تا ماشین با کلی آدم بود!! باز هم از قافله جا موند...!!! حتی وسایلاش هم داخل ماشین بود...ولی ظاهرا راننده چون تاخیر زیادی داشتند به هیچ عنوان حاضر نشده که کمی دیگه صبر کنه! به غیر از اون چند نفر دیگه هم جا موندند...!! بهت زدن شده بود..مگه می شد..؟!!
شاید قسمت بوده که استراحت کنه و با نشاط بیشتری به نزد پدر بره... به مسجد رفت و مشغول دعا و نماز... بعد از نماز ظهر مشغول قرآن بود که به این فکر افتاد که میشه اولین نفری باشه که وارد روضه میشه؟! با خودش گفت نه! چون معلوم نبود کدوم در باز می شه و صد در صد افراد دیگه زودتر وارد می شن... جلوی یه در منتظر ایستاد... که از قضا همون در باز شد!!! از اشتیاق فراوون دوید...از یه طرف شوق حضور در روضه و از طرف دیگه خجالت کشید یه لحظه از پدر...! با خودش فکر کرد اگه الان خود رسول الله روی منبر نشسته بودند برای دیدنشون میدوید یا نه؟! وقتی این فکر رو کرد سریعتر دوید! اولین نفر...باور کردنی نبود... خدایا شکر... پشت ستون توبه ایستاد و شروع کرد به نماز خوندن...بعد از نماز همون جا طوری که مزاحم کسی نباشه ایستاد و دعا و اشک و استغفار و آیه نور و ...
بعد از نماز مغرب و عشاء حرکت کردند به سمت مسجد شيعيان...
بعد از نماز مغرب و عشاء رفتند مسجد شیعیان چقدر دلچسب بود! فضای بیرونی مسجد آدم رو یاد فضای نخلستان های زمان رسول الله...یا امیرالمومنین می انداخت...یاد...خیلی رویایی بود...اجازه دادن پیش رهبر شیعیان مدینه (آیت الله امری) هم رفتن...خیلی حالشون مساعد نبود...خیلی کهولت سن داشتند...انشاءالله که سلامت باشند...
مدیر کاروان همه رو بستنی مهمون کردند! اونم دلچسب بود...!!
روز آخر حضور در مدینه...
یعنی می شه دوباره این چشمای گناهکار لیاقت دیدن گنبد خضراء رو پیدا کنه؟!...نماز صبح اونروز هم نرسیدن که برن حرم!! و توی هتل خوندن...فقط یه نماز صبح بود که توی حرم با حال مساعد خونده بود...!!دلش گرفته بود که این سعادت ازش گرفته شده بود...
آخرین حضور در روضةالنبی...پر از اشک..پر از عشق پدر...یا رسول الله مهمون بدی بودم...می دونم اما کرم شما که زیاده کلی نماز خوند و دعا و زیارت نامه...دل کندن سخت بود...اونم از پدر...دلش نمی اومد بره... به خاطر همین نزدیک مأذنه بلال سرش رو گذاشت روی زمین و در حالی که مداحی گوش می داد چشماش خیس خیس بود...یا نرو یا منم با خودت ببر...با هر دل کندنی بود وداع کرد...بعد از نماز ظهر به سمت بقیع رفت...البته تنها نبود...شاید اولین باری بود که داشت با کسی توی این سفر می رفت زیارت...شده بود همسفر لحظه های وداع...سعیده یادته؟!
روبروی قبور یا امام الرحمه...هنوز هم معرفتی نبود...
چقدر سخته...آروم آروم از جلوی گنبد خضراء رد شد و دور شد و رفت...!!بعد از ناهار و غسل احرام... لباس های احرامش رو پوشید...سفید سفید...ای مجرم مُحرم شده درکنج حرم....مُحرم که شدی بکوش مَحرم گردی
یعنی میشه مَحرم شد؟!همه جمع شده بودند برای مراسم پایانی..صحرای محشری بود...همه سفید پوش...مدینه...مدینه...سخت بود اما شوق حضور در خانه خدا توی دلش موج می زد...خیلی لذت بخشه طواف...نشستن روبروی کعبه و زُل زدن بهش...ساعت 5 رسیدن مسجد شجره ... نماز نافله احرام ... استغاثه به صاحب الامرش...تلبیه...لبیک اللهم لبیک...لبیک ذالمعارج لبیک... لبیک غفار الذنوب لبیک...اشک مجال نمی داد...بارید گرفته بود شدید...
من گرچه گنهکار و بدم یا الله...از درگه خود مکن ردم یا الله
گفتم که من و این همه عصیان چه کنم؟!...گفتی بیا من آمدم یا الله
بر درگه لطف و کرمت یا الله...من جامه سفید آمدم و نامه سیاه
در پیش تو آمدم که از من بخری ...یک عمر گناه را به یک لحظه نگاه
من غرق گناه امده ام یا الله...با روی سیاه آمده ام یا الله
با مهر محمد و علی و زهرا ...اینجا به پناه آمده ام یا الله
این اشعار بارون اشک رو تبدیل به سیل اشک کرده بود...خدایا فقط برای تو شدن و از غیر تو بریدن حتی برای چند ساعت چه طعم شیرینی داره...ساعت 8 به سمت حرم امن الهی حرکت کردند...رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً؛بارالها، مرا با صدق و استوارى داخل كن، و با صدق و درستى بيرون آر، و براى من از جانب خود تسلّطى يارى بخش قرار ده.
گدای کوی دوست:
صدایت می زند ، مثل هر بار دیگر که صدایت می زند ، مثل هر بار . اما نه . اینبار جور دیگری صدایت می زند . دل شکسته تر صدایت می زند . آنقدر صدایت می زند تا صدایش جوانه بزند . لبیکش را می شنوی که با لبیک های دیگر آمیخته شده . می ترسد . می ترسد که مبادا لبیکش را اجابت نکنی . نکند شکرش ، حمدش ، سودی نداشته باشد . با سری پایین و دلی مالامال از عشقت ، با چشمانی بارانی ، دلی شکسته فریاد بر می آورد که :
لبیک ! اللهم لبیک ! لبیک ذالمعارج لبیک ! لبیک غفار الذنوب لبیک!عبیدک بفنائک ، مسکینک بفنائک ، فقیرک بفنائک ، سائلک بفنائک
ساعت 12 شب ، مکه ، هتل کریستالات... شوق حضور در حرم امن الهی... چه لحظه های شیرینی... حرکت به سمت حرم... ساعت یک و نیم نیمه شب... خدایا... باز اون چشای گناهکار به جمال بیت عتیق به جمال خونه ت روشن شد... اللهم عجل لولیک الفرج... مسیر ورود به حرم هم مثل 8 ماه پیش بود...اینبار دیگه میدونست کعبه کدوم سمته... روبروی کعبه که رسیدن...سجده و اشک... الهی لک الحمد... اینبار هم سر از سجده بلند کردن و دیدن کعبه همانا و خشک شدن سیل اشکها همانا!!... طبیعی بود..آدم مگه تو آغوش خدا گریه می کنه؟!... آرامش مطلق... فرار کرده بود به سوی خدا... طواف...پروانه وار و سرگردون... 7 شوط...نماز پشت مقام... باز هم یکی از بهترین نمازای عمرش... با نهایت توجه... چون فقط خودش بود و خودش...!
سعی... تلاش برای رسیدن به مقصود... عشق... تقصیر و باز هم حس بی وزنی..!! حس حرکت روی ابرا...طواف نساء و ...بودن کسانی که شک کرده بودند و دوباره....یکی خیلی جالب بود! نماز طوافش رو توی حجر اسماعیل خونده بود!! وقتی متوجه اشتباهش شده بود که سعی رو هم انجام داده بود!!!...دوباره باید سعی رو انجام می داد...! ولی خدا رو شکر اون از این مشکلات نداشت....چقدر لذت بخش بود براش نزدیک کعبه نشستن و سر رو روی شاذروان گذاشتن و اشک ریختن...اللهم اغفر لی و تب علی... چقدر سخته دوریش...صفایی کرد روی صفا و قرآن خوندن روی اونجا...دعای ندبه رو پروانه وار دور کعبه خوندن و حیروون و سرگردون دنبالش گشتن و این الطالب بدم المقتول بکربلاء...کربلا....کربلا...کربلا...روز میلاد پدرش صاحبش بود...هدیه ای ناچیز...
بچه هاشون 13 به در هم رفتن!!!...ولی اون طبق معمول حرم بود اصلا خبر از این موضوع نداشت!! نفهمید کی رفتن و کی برگشتن!! یه بازدیدی هم از موزه مکه داشتند که باز هم نرفت! البته اینبار فداکاری کرد!! چون تعداد محدود بود!!!زیارت دوره هم نرفت! چون غار حراء نمی بردند... ترجیح داد طواف کنه....
خیلی دلش می خواست توی طواف چشماش بارونی باشه...ولی مگه می شد؟! اون آرامش..اون بالیدن به خود...تناقض داشت با اشک... اما بالاخره فهمید چطور...با خورد شدن...با شکستن...با دعای ابوحمزه... با انا الذی عصیتُ... انا الصغیر الذی ربّیتَه... یا غفار الذنوب ، علام الغیوب ، تستُرُ الذنب بکرمک... شیرین ترین حس بود... اینکه با تمام وجود حس می کنی که هیچی نیستی...یا باب الحوائج...هیچوقت این لطف رو فراموش نمی کنه... ممنونته...
احرام مجدد... عمره مجدد... این چهارمین بار بود که....اینبار مسجد تنعیم... البته اینبار به نیابت بود...
وفات حضرت معصومه(س)...اخت الرضا...هم اونجا بود...روز اخر بود... از اذان نماز شب!! تا بعد از نماز ظهر موند حرم... چه ساعتهای شیرینی...
توی آخرین جلسه ای که گذاشتن قرار بود نتایج مسابقه ای که گذاشته بودند رو اعلام کنن...یه کم دیر رفت جلسه...وقتی رفت داشتن اسمش رو میخوندن!! فهمید توی مسابقه نفر اول!! شده..!!اصلا باورش نمیشد و جایزه هم یه چمدون بود به چه بزرگی..!!! شده بود خانوم چمدونی!!بارش از همه کمتر بود...تا قبل از اون اتفاق خیالش راحت بود ولی با اون چمدون دیگه...همون طور باید می رفت توی هواپیما!!!...جالب شده بود...!
آخرین حضور توی حرم امن الهی...به زور روبروی کعبه جایی برای نماز پیدا کرد....چون حاج خانومای عرب!! اون جا رو قرق کرده بودند و اجازه نمی دادند کسی بنشینه... با چرب زبونی و عربی دست و پا شکسته تونست جا پیدا کنه!!!....
بعد از نماز مغرب و عشاء دوباره با سعیده....حکمتش چی بود که لحظه های وداع فقط با او نبود رو نمیدونست...ولی لحظه های خوبی بود...طواف وداع....دو تایی دعای طواف رو میخوندن که دیگه دلش طاقت نیاورد و شروع کرد ابوحمزه خوندن و ... بی قرار بود برای دیدنش... اما باز هم..کجا بود نمیدونست..حیروونش بود...دنبالش بود..اما پیداش نکرد...کاش زودتر می فهمید ابوحمزه دوای دردشه... اما دیگه دیر بود....وقت نماز عشاء شده بود... حتی نتونست نماز طواف وداع رو بخونه....دلش گرفت و رفت...
کعبه بام پروازیست که از بلندای آن به آغوش خدا صعود! می کنم...آغوشی مالامال از آرامش و عبودیت و بندگی و عشق...می گردم و می گردم و می گردم تا به آغوشش برسم...خدا کند...
الهی لک الحمد بالنعمة...