
متن :
به نام خداي كعبه
او و دیگر هیچ (قسمت اول)
ندايي مي آيد از فراسوي ، و تو را مي خواند به حركت ، خروش و فرياد . صدايي مي آيد ؛ نجواي گام هايي كه عزم رفتن كرده اند ، گويي دير زماني است كه چشم در راه مانده اند تا آنان را بگويند : كوله هاي خويش برداريد و پاي در اين باديه بگذاريد . . .
وقتي نزديك مي شوي و درست مي نگري ، مي بيني كه گروهي هنوز باور ندارند مسافر شده اند و رهرو و سالك اند . همچنان در حيرت اند و گوشه عزلت گزيده اند و مي انديشند به آنچه در پيش رو دارند .
گروهي ديگر سرشار از خروش اند ، آنان باور دارند كه سفري در پيش است ؛ كوله ها بر پشت ، بندهاي دل محكم ، آماده براي « رفتن » ، « شدن » ، « ماندن » و « نگاه جاودانه داشتن» .
آه ! اي انسان ، به كجا مي روي و فرياد بر كدامين حنجره مي سايي ؟ !
كوله بر پشت نهاده اي ، ليك ، آيا توشه نيز برداشته اي ؟
از زمين رها مي شويم
به راه مي افتيم ، به سمت ايستگاه ، سكوي پرتاب ؛ جايي كه پاي از زمين برمي كَني و در آسمان بيكران شناور مي شوي ، آخرين پلكان زمين و لحظه اي بعد ، آسمان ، بي انتها ، بيكران و با بزرگي خو گرفته و زير پايت زمين ، كوچك ، ريز اندام و در قاب چشم جاي گرفته . ديگر حتي سايه اي هم نمي بيني و فاصله ها و حجم ها...