
متن :
روز آخر موقع ظهر، رفتيم مسجدالحرام براى طواف. بعد از نماز طواف هر چه دنبال كفشم گشتم، آن را پيدا نكردم. به همراه بچهها يك دور، دورخانه خدا زديم و كلى در آن هواى داغ ظهر گشتيم، ولى پيدا نشد.
حالا بايد با پاى برهنه، روى سنگهاى داغ، مىرفتم هتل. روز آخر بود و دل هم يك بهانه مىخواست تا حسابى گريه كند. وقتى پاهايم را روى سنگهاى داغ مىگذاشتم و از خيابانى كه در مسير شعب ابىطالب بود مىگذشتم، نه به خاطر سوختن پاهايم و يا به خاطر كفشهايم، بلكه به خاطر وداع، شروع كردم گريه كردن و نمىتوانستم جلوى گريهام را بگيرم. داخل حرم، با خداى خودم گفتم: خدايا! من توى اين دو هفته، دنبال يه نشونى بودم كه به من ثابت شود كه دوستم دارى. هر چند با انتخاب من و دعوتم به خونهات، ثابت كردى كه دوستم دارى، ولى يه جور ديگه دوست دارم به من بگى. حالا كه نگفتى، با پيدا شدن كفشم، بگو كه دوستم دارى.
وقتى به هتل رسيديم، كلى گريه كردم و كمى سبك شدم. بعد رفتم براى خودم كفش خريدم. غروب براى نماز و وداع، رفتيم حرم. وقتى از بالاى پلههاى مسجدالحرام داشتيم رد مىشديم، انگار كسى به من گفت كه اين، جا كفشىست و كفشهاى تو داخل آن است. وقتى باز كردم، ديدم كفش خودم است.
نه به خاطر كفشها، به ...