صفحه اصلي     درباره ما     تماس با ما   پيوندها   آرشيو روزانه : دوشنبه 15 شهريور 1389 - 26 رمضان 1431 - 2010 Sep 06  
 امام صادق به نقل از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله: عابدترين مردم كسى است كه واجبات را بپا دارد. چهل حدیث شهید اول ص 47   ( تاريخ : 1388/12/22 )           ...            باشگاه زمزم مکانی است برای همه کسانی که به عمره دانشجویی مشرف شده اند.   ( تاريخ : 1388/06/30 )           ...            با عضویت در باشگاه زمزم (ویژه معتمرین دانشجو) می توانید عکس ها ، فیلم ها و خاطرات خود را از سفر عمره دانشجویی برای دیگران هم به اشتراک بگذارید   ( تاريخ : 1388/06/30 )           ...           

ذكر روز
دوشنبه :
يا قاضي الحاجات
(100 مرتبه)

دعاي روز
رب زدني علماً و عملاً و ايماناً و الحقني بالصالحين


پروردگارا علم و عمل صالح مرا افزون گردان و مرا به جمع نيكان ملحق كن


منبع :بحار الانوار


ربنا آتنا في الدنيا حسنه و في الاخره حسنه و قنا عذاب النار


خداوندا در دنيا و آخرت به ما خير و نيكي عطا كن و ما را از آتش دوزخ محفوظ بدار.


منبع :قرآن مجيد


ربنا امنا فاكتبنا مع الشاهدين


پروردگارا ما به تو ايمان آورديم ما را از زمره گواهان توحيد قرار ده


منبع :قرآن مجيد



بخشها
  مسابقات
  آرشيو اخبار
  آخرين اطلاعات اعزام
   آلبوم تصاوير
   اماكن مقدسه
          مكه
          مدينه
          عتبات
   تاريخ مكه و مدينه
          مكه و مدينه
   فلسفه حج
          حج در قرآن
          حج در روايات
          حج در احاديث
   آداب زيارت
          آداب سفر
          آداب زيارت
          دانستنيهاي عربستان
   ادبيات حج
          شعر
          داستان
          سفرنامه
          اصطلاحات
          ادبيات عرفاني
          با مخاطبان آشنا
   كتاب و مقالات
          کتب
          مقاله
          درس استاد
          دل نوشته های دانشجویان
          فعالیت های فرهنگی ستاد عمره دانشگاهیان
          ویژه نامه ها
   آرشيو نشريه
          نشريه الرحيل
          نشريه زمزم
  بانك صوتي و تصويري
  پرسش و پاسخ
  باشگاه زمزم

امروز

آمار
آي پي شما : 38.107.191.119
بازدید امروز (كاربر): 544
بازدید امروز (صفحه): 2218
افراد آنلاین: 14

بازدید ديروز (كاربر): 748
بازدید ديروز (صفحه): 3532
بيشترين بازديد:
11381 نفر
تاريخ بيشترين بازديد:
1389/03/25

كل بازدید (كاربر): 105426
كل بازدید (صفحه): 487937

پخش مستقيم
 حرم امام حسين (ع)
 حرم حضرت عباس (ع)
 حرم امام رضا (ع)
 شبكه شيعه سلام

داستان
ثبت شده در تاريخ : 1387/11/05 - 16:38:30

عنوان داستان : سفر به دشت محصور (قسمت سوّم)
نويسنده : مصطفی نیک اقبال

  متن داستان :

جوينده‌ به‌سوی گلّه‌، كه‌ حالا بي‌هدف‌ در دامنة‌ كوه‌ به‌ اين‌ و آن‌ سو مي‌رفت‌، بازگشت‌. به‌ سختي‌ گوسفندانِ سرگردان‌ را جمع‌ كرد. او نقش‌ خويش‌ را در بازي‌ ترك‌ كرده‌ بود و نمايش‌ در حال‌ خراب‌ شدن‌ بود. نبايد قبل‌ از اينكه‌ اين‌ نقش‌ را به‌ كس‌ ديگري‌ مي‌سپرد آن‌ را ترك‌ مي‌كرد. يكي‌ از گوسفندان‌ گم‌ شده‌ بود. شبانگاه‌ بقية‌ گوسفندان‌ را به‌آغل‌ بازگرداند، بايد براي‌ يافتن‌ گوسفند گم‌ شده‌ به‌ كوهستان‌ برگردد. هوا لحظه‌ به‌ لحظه‌ تاريك‌تر مي‌شد و قلّه‌ در مه‌ فرو رفته‌ بود. رعد و برقي‌ كوهستان‌ را لرزاند. گويا برخي‌ سنگ‌ها خداوند را از ياد برده‌ بودند و او با آذرخش‌ مي‌خواست‌ به يادش‌ بيفتند. گاهي‌ خداوند مجبور است‌ اينگونه‌ سخن‌ بگويد. آذرخش‌ ديگري‌ در آسمان‌ پديدار شد، نورش‌ چشم‌ها را خيره‌ مي‌كرد و صدايش‌ دلها را لرزان‌. گويا خدايي‌ كه‌ فرشته‌اش‌ امروز در قلّه‌ كوه‌ بر جوينده‌ ظاهر شده‌ بود و نارضايتي‌ خدا را از رها كردن‌ گله‌ اعلام‌ كرده‌ بود مي‌خواست‌ براي‌ تمام‌ كوهستان‌ خطّ و نشان‌ بكشد. جوينده‌ شنل‌ خود را پوشيد و كلاه‌ آن‌ را بر سر گذاشت‌، چوبدستي‌ را برداشت‌ و به‌ سوي‌ ارتفاعات‌ بالا رفت‌. باران‌ به‌سختي‌ بر كوهستان‌ مي‌باريد.
 
 * * *
 خرس‌ نعره‌اي‌ زد، چنگال‌ها و دندان‌هايش‌ را به‌ نمايش‌ گذاشت‌، با چشمان‌ سرخش‌ به‌ صراحت‌ با جوينده‌ سخن‌ مي‌گفت‌: او برّه‌ را پس‌ نخواهد داد، بچه‌ هايش‌ گرسنه‌اند و به‌ غذا، نيازمند. دستان‌ جوينده‌ مي‌لرزيد، دهانش‌ خشك‌ شده‌ بود و با چشماني‌ از حدقه‌ درآمده‌ به‌ خرس‌ كه‌ جثّه‌اي‌ چندين‌ برابر او داشت‌ مبهوت‌ مي‌نگريست‌. او چند سال‌ در اين‌ كوهستان‌ به‌ شباني‌ پرداخته‌ بود، امّا تاكنون‌ خرسي‌ به‌چشم‌ نديده‌ بود. تنها در بعضي‌ شبهاي‌ زمستان‌ صداي‌ نعرة‌ آنها از دور دست‌ها شنيده‌ مي‌شد. سرنوشت‌ او و گوسفندان‌ او تاكنون‌ با خرسي‌ گره‌ نخورده‌ بود. دليلش‌ واضح‌ بود، او تاكنون‌ به‌ چنين‌ آزموني‌ نياز نداشت‌. از اين رو چنين‌ صحنه‌اي‌ در نمايشنامة‌ زندگي‌ او ترتيب‌ داده‌ نشده‌ بود. امّا او اكنون‌ چيزي‌ گفته‌ بود كه‌ براي‌ خداوند و مخلوقات‌ او كه‌ پيرامون‌ او را پر كرده‌ بودند تازگي‌ داشت‌: «او از زندگي‌ يكنواخت‌ خسته‌ شده‌ بود» و با فرار به‌ سمت‌ قلّه‌ نشان‌ داده‌ بود كه‌ در اين‌ گفتار صادق‌ است‌. و حاضر است‌ براي‌ آن‌ بهايي‌ بپردازد. نمايشنامة‌ جديد نياز به‌ پرداخت‌ بهائي‌ جديد دارد، همان گونه‌ كه‌ دو بار ديدن‌ يك‌ نمايشنامه‌ به‌پرداخت‌ دوبارة‌ بليط‌. بسياري‌ از مردم‌ ترجيح‌ مي‌دهند هر روز نمايش‌ ديروز را ببينند. اينان‌ بايد همان‌ قدر، بهاء بپردازند و در حال‌ پرداخت‌ آن‌ هستند. تنها عدة‌ كمي‌ گفتند كه‌ سرنوشت‌ خويش‌ را با پرداخت‌ همان‌ بهائي‌ كه‌ براي‌ دوباره‌ ديدنش‌ لازم‌ است‌، تغيير مي‌دهند. جوينده‌ اين‌ راه‌ را برگزيده‌ بود و راه‌ نخست‌ به‌نظرش‌ اتلاف‌ عمر بود. برّه‌ در زير چنگال‌هاي‌ خرس‌ دست‌ و پا مي‌زد و با چشماني‌ معصوم‌ از جوينده‌ تقاضاي‌ كمك‌ مي‌كرد. خرس‌ نيز حق‌ داشت‌، او از خداوند طعمه‌اي‌ خواسته‌ بود، و هنوز اين‌ دعا مستجاب‌ نشده‌، مزاحمي‌ در برابرش‌ قد برافراشته‌ بود. چوپاني‌ بدقواره‌ با چوبدستي‌ ستبر. خرس‌ نيز بر سر دوراهي‌ قرار داشت‌. هر دعايي‌ بهائي‌ دارد به‌خصوص‌ در اين‌ عالم‌ كه‌ عالم‌ تزاحم‌ است‌. خداوند به‌ او برّه‌اي‌ داده‌ بود امّا اين‌ برّه‌ را از جوينده‌ گرفته‌ بود. كاش‌ خرس‌ها نيز مي‌توانستند تنها با علف‌ خود را سير نگهدارند. امّا سنّت‌ خداوند چنين‌ نبود، در آنها خواستي‌ ديگر نيز قرار داده‌ بود: برّه‌. خواستي‌ كه‌ ميان‌ آنها و انسان‌ها مشترك‌ است‌. از اين رو خرس‌ها انسان‌ها را مي‌كشند و انسان‌ها خرس‌ها را. تنها تفاوت‌ در اينجاست‌ كه‌ خرس‌ها تا جان‌ به‌ لبشان‌ نيايد با ايشان‌ درگير نمي‌شوند، امّا انسان‌ها گاهي‌ براي‌ تفريح‌ هم‌ خرس‌ها را مي‌كشند. برّه‌ها چه‌ گناهي‌ كرده‌اند خرس‌ها با آنها صادق‌ترند، امّا انسان‌ها به‌آنها محبّت‌ مي‌كنند و آنها را مي‌پرورانند تا پروارتر شوند و به‌ ناگاه‌ آنها را مي‌كشند. تمام‌ اين‌ انديشه‌ها در چند لحظه‌ از ذهن‌ جوينده‌ گذشت‌.
او بايد چه‌ مي‌كرد؟ چه‌ كاري‌ درست‌تر بود؟ جانب‌ برّه‌ را مي‌گرفت‌ تا برّه‌ سالي‌ ديگر پروارتر شده‌ خوراك‌ خود او شود، يا جانب‌ خرس‌ را؟ عاطفه‌ به‌ او مي‌گفت‌ برّه‌ را از چنگال‌ خرس‌ نجات‌ ده‌. او اين‌ را از تفاوت‌ چشم‌هاي‌ برّه‌ و خرس‌ مي‌فهميد، نگاهي‌ التماس‌آميز در برابر نگاهي‌ خشمناك‌. ذهن‌ نيز نجات‌ دادن‌ برّه‌ را مي‌گزيد، هر چه‌ باشد اين‌ برّه‌ خوراك‌ يك‌ هفتة‌ او بود. خرس‌ دوباره‌ نعره‌ كشيد. گويي‌ از اين‌ نعره‌، تنها قصدش‌ ترساندن‌ چوپان‌ نبود، بلكه‌ با خداوند نيز سخني‌ مي‌گفت‌ و مذاكره‌اي‌ مي‌كرد. از اين‌ نعره‌ دل‌ چوپان‌ پر از هراس‌ شد. ذهن‌ نظرش‌ را تغيير داد، گوسفندي‌ به اين‌ لاغري‌ ارزش‌ به‌خطر انداختن‌ جان‌ را ندارد. ترس‌ كم‌كم‌ داشت‌ بر عاطفه‌ نيز غلبه‌ مي‌كرد. عاطفه‌ براي‌ تجلّي‌، محيطي‌ آرام‌ مي‌طلبيد، و نعرة‌ خرس‌ آن‌ را وادار به‌عقب‌نشيني‌ مي‌كرد. خرس‌ نگاهي‌ ملتسمانه‌ به‌آسمان‌ كرد. هرچه‌ باشد او نيز مخلوق‌ خداوند بود و از او انتظاراتي‌ داشت‌. برّه‌ نيز ملتسمانه‌ به‌ جوينده‌ نگريست‌. جوينده‌ انديشيد: تاكنون‌ پيروزي‌ با خرس‌ است‌، هر چه‌ باشد او به‌خداوند متوسّل‌ شده‌ و برّه‌ به‌من‌، و خداوند از من‌ قدرت‌مندتر است‌. برّه‌ كه‌ از چوپان‌ مأيوس‌ شده‌ بود، نگاهش‌ را به‌ سوي‌ آسمان‌ گرداند. جوينده‌ دانست‌ وظيفة‌ او به‌ پايان‌ رسيده‌، خداوند بين‌ اين دو مخلوق‌ حكم‌ خواهد كرد. از اين كه‌ نيازي‌ به‌تصميم‌گيري‌ نبود اندكي‌ احساس‌ راحتي‌ مي‌كرد. او باز هم‌ تماشاچي‌ است‌ تماشاچي‌ لازم‌ نيست‌ تصميمي‌ بگيرد و عملي‌ انجام‌ دهد. بلكه‌ نهايت‌ چيزي‌ كه‌ از او مي‌خواهند اين‌ است‌ كه‌ از بديها بيزار و به‌ خوبي‌ها مايل‌ باشد آنهم‌ در قلبش‌. دوباره‌ دچار اضطراب‌ و ترديد شد: به‌ درهم‌ شكستن‌ استخوان‌هاي‌ برّه‌ زير چنگال‌هاي‌ خرس‌ راضي‌ باشد، يا آرزوي‌ آزادي‌ برّه‌ را داشته‌ باشد؟ شايد هم‌ اصلاً به‌ او مربوط‌ نمي‌شد؟ پس‌ چرا با چنين‌ صحنه‌اي‌ برخورد كرده‌ است‌؟ معلّم‌ از طريق‌ اين‌ خرس‌ چه‌ پيامي‌ براي‌ او دارد. گمانها، اوهام‌ و خيالات‌ به‌سوي‌ او سرازير شده‌ بود ناگهان‌ خرس‌ برّه‌ را به‌ سويي‌ پرتاب‌ كرد. برّه‌ به‌ تخته‌ سنگي‌ برخورد و سپس‌ بر زمين‌ افتاد، اندك‌ رمقي‌ كه‌ برايش‌ مانده‌ بود جمع‌ كرد و افتان‌ و خيزان‌ از صحنه‌ دور شد. خرس‌ نعره‌اي‌ زد و به‌ سوي‌ چوپان‌ خيز برداشت‌. چوبدستي‌ از دست‌ جوينده‌ بر زمين‌ افتاد. پاها ديگر توان‌ برپا نگهداشتن‌ او را نداشت‌، بر زمين‌ نشست‌ و عرق‌ سرد بر پيشانيش‌ نقش‌ بست‌. در حاليكه‌ پاهاي‌ خود در زير رانهايش‌ جمع‌ مي‌كرد پهلوي‌ چپ‌ خود را به‌ تخته‌ سنگ‌ قائمي‌ تكيه‌ داد. او به‌ زانو درآمده‌ بود. چوبدستي‌اش‌ را از ياد برد، برّه‌ را نيز خرس‌ در حاليكه‌ بر او خيمه‌ زده‌ بود در برابر صورتش‌ كه‌ اكنون‌ به‌رنگ‌ گچ‌ سفيد بود نعره‌اي‌ زد. جوينده‌ شهر زيبايش‌ «صيدا» را از ياد برد، پدر و مارش‌ از خاطرش‌ محو شدند، فقرش‌ را فراموش‌ كرد، دوستانش‌ او دختري‌ را كه‌ در نوجواني‌ به‌ او دل‌ بسته‌ بود فراموش‌ كرد، گله‌ را و سگ‌ را فراموش‌ كرد و نيز فرشته‌اي‌ كه‌ امروز بر قلّه‌ ديده‌ بود، آرزوهاي‌ آينده‌ را نيز از ياد برد. حتي‌ نام‌ خود را نيز از ياد برد، شايد اين‌ اوّلين‌ نقشي‌ بود كه‌ بر ذهنش‌ نقش‌ بسته‌ بود از آنزمان‌ كه‌ در گهواره‌ بود. با از ياد بردن‌ آن‌، ديگر هيچ‌ بر جاي‌ نماند. او منتظر بود كه‌ با از بين‌ رفتن‌ همة‌ آنچه‌ در آن‌ مي‌زيست‌، نيست‌ و نابود شود. امّا او باز هم‌ بود. او «خود» را يافت‌، آزاد از نقش‌هاي‌ گذشته‌ و آينده‌. لحظه‌اي‌ اين‌ يافتن‌ خود ادامه‌ نيافت‌ كه‌ او ديد خداوند را نيز مي‌بيند... از خدا چيزي‌ نخواست‌، خواستن‌ را نيز از ياد برده‌ بود. او تنها لذّت‌ مي‌برد... و باران‌ پيوسته‌ مي‌باريد.
 
 * * *
 وقتي‌ به‌خود آمد، باران‌ ديگر قطع‌ شده‌ بود. مهتاب‌ از شكافي‌ در ابرها صورت‌ او را روشن‌ كرده‌ بود. او به‌ شدت‌ گريسته‌ بود، و بازهم‌ گريست‌، و حسرت‌ خورد. حسرتِ به‌خواب‌ رفتن‌. روح‌ او پس‌ از ساعتي‌ بيداري‌ دوباره‌ به‌خواب‌ مي‌رفت‌: نامش‌ را به‌ ياد آورد. شهرش‌ را، گله‌ را و سپس‌ خرس‌ را. خرس‌ رفته‌ بود، شايد با خدايش‌ معامله‌ كرده‌ بود، از اين‌ طعمه‌ دست‌ كشيده‌ بود و آن را به‌ خداوند بخشيده‌ بود. خداوند از خرس‌ راضي‌ بود، برّه‌ نيز خدا را يافته‌، از خدا راضي‌ بود؛ تنها كسي‌ كه‌ ناراضي‌ بود جوينده‌ بود، او به‌ دنياي‌ ترس‌ها و اميدهايش‌، دنياي‌ تعلّقاتش‌ بازگشته‌ بود. هنگامي‌ كه‌ به‌ آغل‌ رسيد خورشيد طلوع‌ كرده‌ بود. برّه‌ خودش‌ را به‌ آغل‌ رسانده‌ پشت‌ در بستة‌ آغل‌ انتظار جوينده‌ را مي‌كشيد. برّه‌ با او سخن‌ گفت‌. برّه‌ نيز دوست‌ نداشت‌ به‌اين‌ دنيا بازگردد، او نيز گريسته‌ بود. در روزهاي‌ آينده‌ برّه‌ بارها با ساير گوسفندان‌ سخن‌ گفت‌ و از آنان‌ خواست‌ از اهداء گوشتشان‌ به‌ مخلوقات‌ خداوند نهراسند زيرا در عوض‌ به‌ آزادي‌ دست‌ مي‌يابند، اگر از بودن‌ در اين‌ دنيا، علوفه‌ خوردن‌ و جفتگيري‌ كردن‌ محروم‌ شوند امّا در عوض‌ لذت‌ شناخت‌ را مي‌يابند. ساير گوسفندها سخن‌ برّه‌ را نمي‌فهميدند. كم‌كم‌ برّه‌ ديگر با آنها سخن‌ نگفت‌. گوسفندان‌ را رها كرد. او ساعتها در كنار جوينده‌ مي‌نشست‌. نيازي‌ به‌ سخن‌ گفتن‌ نبود، چنين‌ معرفتي‌ تنها با سكوت‌ منتقل‌ مي‌شود. سرانجام‌ روزي‌ كه‌ جوينده‌ انتظارش‌ را مي‌كشيد فرا رسيد. برّه‌ از گله‌ جدا شد و به‌ سوي‌ قلّه‌ رهسپار. از دور دست‌ صداي‌ نعرة‌ خرسي‌ مي‌آمد كه‌ از خداوند سپاسگزاري‌ مي‌كند. مسلماً خداوند خرس‌ را كه‌ معلّم‌ جوينده‌ و برّه‌ بوده‌ است‌ از معرفت‌ محروم‌ نخواهد كرد. استخوان‌هاي‌ خرس‌هايي‌ كه‌ در گوشه‌ و كنار كوهستان‌ آرميده‌ بودند چنين‌ مي‌گفتند.
 
·         * *
·      جوينده‌ درِ قلعه‌ را كوبيد، بازهم‌ صدايي‌ از درون‌ قلعه‌ به‌گوش‌ نرسيد، محكم تر كوبيد، بازهم‌ همه‌ جا خاموش‌ بود. بر گِردِ قلعه‌ گشت‌. باروهايي‌ به‌ بلندي‌ پنج‌ برابر قامت‌ انسان‌ قلعه‌ را در برگرفته‌ بود، قلعه‌ يك‌ برج‌ اصلي‌ و دو برج‌ فرعي‌ داشت‌، بيش‌ از اين‌ چيزي‌ پيدا نبود. بايد راهي‌ به‌درون‌ آن‌ مي‌جست‌ تا ظهر كاري‌ از پيش‌ نبرد. گرسنه‌ بود و گرما او را كه‌ سالها از عمرش‌ را در كوهستان‌هاي‌ سردسير گذرانده‌ بود مي‌آزرد. بيش‌ از دو قرص‌ نان‌ در توبره‌ نداشت‌، يكي‌ را خورد. با خود انديشيد خداوند، تا آن‌ قرص‌ ديگر باقي‌ است‌ غذايي‌ نخواهد رساند، اين‌ سنّت‌ اوست‌ نسبت‌ به‌ برگزيدگان‌. خواست‌ قرص‌ نان‌ باقي‌ مانده‌ را نيز بخورد امّا در درستي‌ اين‌ كار ترديد كرد. اگر خداوند غذايي‌ نمي‌رساند چه‌؟
·      منتظر فرشته‌ بود امّا از آن‌ هم‌ خبري‌ نبود. به‌ نظر مي‌آمد آنقدر كه‌ او عجله‌ داشت‌ خداوند عجول‌ نبود، حوصله‌اش‌ سر رفت‌. بهترين‌ كار چه‌ بود؟ با خود انديشيد من‌ به‌ دستور خداوند به‌ اينجا آمده‌ام‌ درست‌ترين‌ كار اين‌ است‌ كه‌ دست‌ به‌ كاري‌ نزنم‌ تا مجدداً دستوري‌ از جانب‌ او برسد. از اينكه‌ چند بار ديشب‌ و امروز در قلعه‌ را كوبيده‌ بود خرسند نبود. در واقع‌ از اينكه‌ در بر روي‌ او باز نشده‌ بود ناخرسند بود. سنّت‌ اين‌ نيست‌ كه‌ برگزيدگان‌ دائم‌ با خداوند سخن‌ بگويند و به‌ هر در بسته‌اي‌ كه‌ مي‌رسند پرسش‌ كنند. پس‌ بايد چه‌ كنند؟ نمي‌دانست‌. پس‌ بي‌عملي‌ را برگزيد. زير ساية‌ درخت‌ نشست‌.
·      حالا ديگر عصر شده‌ بود. نه‌ خداوند با او سخن‌ گفته‌ بود، نه‌ قلعه‌. با عصبانيت‌ كمي‌ قدم‌ زد، باز گرسنه‌ شده‌ بود. امّا جرئت‌ خوردن‌ آن‌ قرص‌ نان‌ را نداشت‌. «كمي‌ صبر مي‌كنم‌ تا گرسنگي‌ برايم‌ غيرقابل‌ تحمّل‌ شود. آنگاه‌ اين‌ قرص‌ نان‌ را خواهم‌ خورد و خداوند نمي‌تواند بگويد چرا آن‌ را خوردي‌؟ از طرفي‌ نمي‌تواند مرا رها كند و روزيِ فردايم‌ را نرساند.»
او قواعد بازي‌ با خدا را فراگرفته‌ بود. امّا هر بار كه‌ به‌ خدا نزديكتر شده‌ بود خداوند قواعد بازي‌ را سخت‌تر مي‌كرد. با خود انديشيد خداوند گمانهايم‌ را پيوسته‌ باطل‌ ساخته‌، نمي‌توانم‌ بر گذشته‌ اعتماد كنم‌. آري‌ قواعد بازي‌ پيوسته‌ عوض‌ مي‌شد و تنها چيزي‌ كه‌ ثابت‌ باقي‌ مي‌ماند خودِ خداوند بود: فرمانروايي‌ مكّار

تمامي حقوق اين سايت براي ستاد عمره دانشگاهيان نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها محفوظ است.

بهترين حالت نمايش وضوح 768 * 1024 و مرورگر Internet Explorer مي باشد.

( داراي قابليت پشتيباني از تمامي مرورگرهاي رايج از جمله : Internet Explorer,Mozilla Firefox,Apple Safari,Netscape,Opera,Google Chrome )